الحمدلله
◷
تاریخ انتشار: 1402/2/18 | ساعت: 19:46
صدامو میشنیدی و تظاهر میکردم که نمیشنویحالمو میدیدی و خیال میکردم دیگه منو نمیبینی صدای دلمو میشنیدی و تمام حواست به من بود هر لحظه خورد شدنمو میدیدی و شیرینی این روزامو زیاد میکردی میخواستی توی این ماه توی این شب شب قدر شب نوزدهم برام معجزه کنی و بگی تمام این مدت حواسم بهت بوده میخواستی شیرینی این ...
منتظر يک اشاره است سفالم....
◷
تاریخ انتشار: 1401/11/4 | ساعت: 12:22
چشم مرا دید و دل سپرد به فالمدست مرا خواند و گریه کرد به حالم روز ازل هم گریست آن ملک مست... نامه ی تقدیر را که بست به بالم مثل اناری که از درخت بیفتد در تب و تاب رسیدن به کمالم هر رگ من رد یک ترک شده بر تن منتظر یک اشاره است سفالم هرکه جگر گوشه داشت خون به جگر شد در جگرم آتش است ،از که بنالم ؟! پ ن...
جنون
◷
تاریخ انتشار: 1401/11/4 | ساعت: 12:22
اره سخته که هیچکس خونه منتظرت باشه...خیلی سخته وقتی با اون خستگی بیای خونه و مجبور باشی غذا درست کنی تا گشنه نمونی... سخته چنذین هفته از خانوادت دور باشی... سخته که گاهی فکر میکنی انقدر توی تنهاییت غرق شدی کع هیچکس نمیتونه نجاتت بده! که حتی از نوشتن از حرف زدن از هرچیزی که مجبور باشی به تنهاییت اعتر...
لواسون
◷
تاریخ انتشار: 1401/11/4 | ساعت: 12:22
[نوشته ي رمز دار]
.
◷
تاریخ انتشار: 1401/2/16 | ساعت: 1:10
[نوشته ي رمز دار]
ته دنيا
◷
تاریخ انتشار: 1401/2/16 | ساعت: 1:10
[نوشته ي رمز دار]
بعله!
◷
تاریخ انتشار: 1399/12/24 | ساعت: 4:56
بعد مدت ها با لب تاپ اومدم توی وبلاگ! چقدر قبلا بهش میرسیدم ولی الان چی؟ داشتم مرور میکردم نوشنه هامو، الحق که خیای خوب مبینویسم خلاصه سعی میکنم بیشتر حضورم احساس بشه از این به بعد...
بازگشت همه به سوي اوست...
◷
تاریخ انتشار: 1399/12/24 | ساعت: 4:56
[نوشته ي رمز دار]
روز هاي خاکستري...
◷
تاریخ انتشار: 1399/12/24 | ساعت: 4:56
محبوب من ، محبوبِ بی نقض دنیای من ، روزهای من خاکستری و شب هایم سیاه بود ،مثل عکس های دهه40 از میان هزاران بی رنگی یک سفیدی دیده میشد . آن لحظه نمیدانم چه شد که خدا به یاد منه بی نوا افتاد ، نمیدانم چه شد که چرخ جهان به کام من چرخید ، نمیدانم سوز کدام دعای سحرگاه دل شکسته ی مادرم بود . نمیدانم چه کر...
بدرخشيد جوونا
◷
تاریخ انتشار: 1397/10/27 | ساعت: 20:14
تصمیم گرفتم باز بنویسم: ولی خیلی کم :) داشتم درس میخوندم، خسته شده بودم، یه نگاهی کردم به کتابایی که عاشق خوندشونم کتابایی که میدونم اگه خوندم تا مدت ها شارژم میکنه بعد یه چشمکی به خودم زدم و خود
....
◷
تاریخ انتشار: 1397/10/27 | ساعت: 20:14
[نوشته ي رمز دار]
هيچوقت...
◷
تاریخ انتشار: 1397/10/27 | ساعت: 20:14
[نوشته ي رمز دار]
مرگ احساس
◷
تاریخ انتشار: 1396/6/28 | ساعت: 2:06
یادش بخیر چند صباحی پیش هروقت هر اتفاقی برایم رخ میداد... درهمان لحظات در دلم ثبتشان میکردم و لحظه شماری میکردم تا به خانه برسم و آنچه در ذهنم و دلم بود را تایپ کنم...تایپ کنم تا بماند برایمتا خوشحالیم را با آن شریک کرده و هنگام غمم کمی آرام ترم کند...اتفاقات را با آب و تاب مینوشتم. هماهنگونهکه بعده...
بيايد زود زود!!!!
◷
تاریخ انتشار: 1396/5/5 | ساعت: 14:05
سلام علیک ان شاءالله حال همتون خوب باشه روز همه گل دخترا هم مبارک باشه ان شاءالله نوشته هام دیگه بیشترشون توی این کانال هستن: ketab_eshgh@ تشریف بیاورید خوشحال می شویم
خدا رحم کند اين همه دلتنگي را...
◷
تاریخ انتشار: 1396/4/23 | ساعت: 17:00
گاه تکیه به دیوار میدهی و فقط نگاه میکنی که آخرش زندگی میخواهد با تو چه کار کند؟تکیه میدهی و تماشا میکنی و منتظر میمانی!منتظر اتفاق بعدی که باید بیوفتد و طبق معمول باید با خون و جگر تحمل کنی و صدایت در نیاید!روز به روز اتفاقات جالب تری می افتد...و تو مثل همیشه باید خودت را دلداری بدهی که...دیگر بر
بي حوصلگي
◷
تاریخ انتشار: 1396/4/14 | ساعت: 14:45
.برخی از زمان ها را هم ، زده اندوقت بی حوصلگی ! حوصله اعصاب خودت را هم نداری ! تمام کارها را رها می کنی درازکش به سقف اتاق نگاه می اندازی و سقف آرزوهایت را اندازه می گیری! به آمدنت به بودنت به ماندنت به رفتنت به همه چی فکر می کنی! امامغز که گنجایش تمام این ها را ندارد...و #مغز_درد از همین حالات شرو
گريه نوشت
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/25 | ساعت: 17:26
[نوشته ي رمز دار]
سخت است.
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/20 | ساعت: 13:44
چقدر سخت است حال عاشقي که نميداند محبوبش هواي او را دارد يا نه....اي شهيدان :از همان لحظه اي که تقدير ما را از شما جدا کرد خاطره هاي شما اميد حياتمان گشته است.اگر معشوق،شهيد است چاره اي جز عاشقي کردن نيست..و اگر خواستي زندگي کني ..بايد منتـــــظر باشي تا مرگ به سراغت بيايد...اما اگر عاشـــــق شدي...
جان امانت است
◷
تاریخ انتشار: 1395/12/20 | ساعت: 13:44
و مگر براي آنانكه لذت اين#سوختن را چشيده اند،در اين ماندن و بودن جز ملالت و افسردگي چيزي هست...!؟.گردش خون در رگهاي زندگي شيرين است،اما ريختن آن در پاي #محبوب شيرينتر....آخر و به او خوب آموختند که "جان"امانتي است که بايد به "جانان" رسانداگر خود ندهد، مي ستانندفاصله ي هلاکت و "شهادت"،همين خيانت در ...
بيا آرامش دل بي قرارم
◷
تاریخ انتشار: 1395/11/25 | ساعت: 18:13
سلام مولاي مهربانممن هروقت با دل مهربانتان نا مهرباني کردم...شما با مهرباني پاسخ داديد!آمده ام بگويم :ممنون از لطفتان!از دعاهايتان...تاثير دعاها و کمک هايتان را تک به تک در زندگي ام احساس ميکنم!زندگي را برايم روشن ميکني چراغ قلبم...از زندگي و مرگ خود خبر ندارم... ادامه مطلب...