خرید بک لینک
امشب پر از حرفمپر از دلتنگيپراز غمپر از تلاطم و بي قراري...وقتي  تو اون نوري هستي که وسط همه ي اينا ميتابه بهم و ميشينه بجونم...همون لحظه که از همه چي ميبرم تو يهو يادم ميندازي که چقدر هوامو داري...انگار اون لحظه که بهت نياز دارم کنارم وايسادي. و داري ارومم ميکني انگار ميگي نگران چي،؟ تا الان خودم حواسم بهت بودهچرا فکر کردي کسيو نداري و تنهايي؟تو مال مني، حتي اگه سختي بهت بدم حتي اگه کاري کنم گريه کنيهمش براي خودته براي اينه که دلم بيشتر برات تنگ شده و دوست دارم بياي پيشم...بياي خودم توي اغوشم بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران نیکنام تاريخ: يکشنبه 26 مهر 1405 ساعت: 20:50

يه مدته انقدر نااميدم که همش در حال غر زدنميا ناليدن به شرايط موجود!دست خودمم نيست و هربار ميخوام با همه دعوا کنمو از کسي ک از اميد حرف ميزنه دوري ميکنمبعد نماز ميشينم و همش ميگم ميدوني ته دلم اميد دارمميدوني شاکرتم با تمام وجودمميدوني که ميدونم هرچي که دارم از لطف و فضل خودتهاز لطف و بزرگواري خودته ولي خب دلم ميخواد اصلا نگاه به ته دلم نکنم و همش غر بزنم!ولي دلم نميخواد به دل بگيريو فقط ازت ميخوام ارومم کني و اين روزارو برام بگذرونيوضعيت روحيم خوب نيست و داغونمدقيقا همون موقعي که حکمتت رو نشونمادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران نیکنام تاريخ: يکشنبه 26 مهر 1405 ساعت: 20:50

ديشب که قبل از خواب باخوردن اب قبل خواب قلبم گرفت و حالم بد شدو مرگو به چشمم ديدنکه زندگي به يک چشم هم زدني تموم ميشه و چقدر بي ارزشه...اين روزا دلم پره، انقدر پر که تا تقي به توقي ميخوره اشکام اصلا اجازه ي فکر کردن هم نميدن..خداجونم ميشه هوامو داشته باشي؟تو که قدرت طلق جهانيتا تو نخواي حتي من نميتونم نفس بکشمهر روز براي داشته هام دارم شکرت رو ميکنم و شرمندم از اينکه بنده ي خوبي نميتونم برات باشمنه فقط براي اينکه مخلوق خوبي هستيبراي اينکه انقد دوست دارم، انقدر ته دلم قرصه به بودنت به حضورتکه ميدادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران نیکنام تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 12:46

امشب داشتم کارای خونه رو انجام میدادمو گفتم بیا این بار قران گوش بده به اصرار همسر... سوره یاسین پلی شد و من ناخوداگاه زدم زیر گریه...چقدر ازت دور شدم محبوبم؟...چقدر نمازام بی حضور قلب و بی اشتیاق شدهو چقدر تایمم رو دنیا و گناه پر کرده...و چقدر قلبم رو کینه و زبونم رو غیبت و تهمت و ...من چقدر تورو دوست دارم و چقدر ازت خواستم کاری کنی هیجوقت ازت دور نشمتو همون خدایی هستی که هرچی خواستمو بهم دادیو من شکر گذارت نیستم...دلم زیارت میخواد، حرم امام رضا میخواددلم کنج حرم میخوادمیشه محروممون نکنی؟حالم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران نیکنام تاريخ: يکشنبه 18 مرداد 1405 ساعت: 12:46

و همزمان از اون همه اذیتی دیشبدوتا امتحان رو خداروشکر پشت سر گذاشتم ودبه سختی خودمو رسوندم داروخونه که درحالی که طرف راست سرم سنگین شده و تعادل ندارم  توی راه رفتن اسنپ گرفتم و خودمو رسوندم خونه و بخوابم هرچی بیشتر میگذره، بیشتر به من اینو میفهمونی که من هیچی نیستم و تو یه ثانیه میتونم این دنیارو ترک کنم و بیام پیش تو مراقبم باش خدا جونم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران نیکنام تاريخ: يکشنبه 6 خرداد 1403 ساعت: 17:47

ولی دلتنگی آدمو از پا در میاره...

قلبو مچاله میکنه

نفسو حبس میکنه

و انرژی رو میگیره

پ ن : دست و دلم به هیچ کاری نمیره

خدایا به حق این شب مبارک که دارم تنهایی میگذرونمش خانوادمو حفظ کن برام همیشه

برچسب: نویسنده: باران نیکنام تاريخ: سه شنبه 25 ارديبهشت 1403 ساعت: 12:27

الان که دارم از کهف الشهدا با اسنپ برمیگردم

یهوو دلم گرفت،حس تنهایی بدی اومد سراغم

خدایا درسته هرچی که میخواستم دادی

ولی همش یجای کار میلنگه یچیزی همیشه کمه

هیچوقت همه چیز کنار هم قرار نمیگیره

خیلی هوا خوبه و دلم برای قدم زدن توی مسیر کهف تنگ شده بود

آرامشی گرفتم از جنس تنهایی...

28 فروردین 1403

برچسب: نویسنده: باران نیکنام تاريخ: چهارشنبه 5 ارديبهشت 1403 ساعت: 13:08

عاشق سکوت این موقع خونموقتی که سحری خوردی و نماز صبحتو اول وقت خوندیو هیچهیاهویی نیست و همه چی خیلی خیلی ارومه با اینکه امسال هیچی از ماه رمضون نفهمیدم و همینجوری نیمش گذشت ولی این حس آرامش این ماهو با تموم وجودم حس میکنم ومیخوام سیوش کنم پارسال عیدی میخواستم ازت خدا که عیدیمم دادی، برای یک عمر به من عیدی و پاداش دادی عید فطر... امسال بندگیتو نکردم و شرمندم... امیدوارم از این به بعد عبد خوبی برات باشم... حواسم هست که اصلا حواسم بهت نیست، ببخش منو... من بازم ازت عیدیمو میخوام... که تو رئوف تر از اونی هستی که پشیمونی عبدتو ببینی و همه چی و نادیده بگیری... مراقبم باش،دلم خیلی هوای خلوت باهاتو کرده،... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران نیکنام تاريخ: چهارشنبه 22 فروردين 1403 ساعت: 14:55

دیشب توی فرازای ابوحمزه داشتم فکر میکردم به کدوم عمل خیرم خدارو قسم بدم که بدی هارو گناهارو نبینه  هرچی فکر میکردم هیچی یادم نمیومد هنوز که هنوزم هست هرچی فکر میکنم یادم نمیاد  یعنی روم نمیشه که به عمل هایی ک درمقابل بدی ها هیچ ارزشی ندارن خدارو قسم بدم... میخواستم بگم ما هیچی از خودمون نداریم و سر تا پا تقصیریم اگه عذابمون کرد اگه نبخشیدمون حق داره... ولی به جلال و جبروتش قسم دادم که بگذره از اینهمه دوری از اینهمه بی توجهی... دیشب میگفتم اگ عذابم کنی بازم من دوست دارم... ولی تو این دنیای بی رحم تنهام نذار که من هیچم... که هر روز دارم ازت دورتر میشم ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران نیکنام تاريخ: چهارشنبه 22 فروردين 1403 ساعت: 14:55

[نوشته ي رمز دار]  

برچسب: نویسنده: باران نیکنام تاريخ: چهارشنبه 16 اسفند 1402 ساعت: 20:12

توکل یعنی وقتی یه چیزی رو سپردیم دستت

دیگه هرچی شد، راضی باشیم و بدونیم خیر همین بوده

که ما نا اگاهیم و تو آگاه...

پ ن : که تو چیزای خیلی بهتر برام کنار گذاشتی...

برچسب: نویسنده: باران نیکنام تاريخ: پنجشنبه 28 دی 1402 ساعت: 15:59

به این نقطه از خودشناسی رسیدمامشبکه متوجه شدم آدمی زاد وقتی حواسش پرت نباشه چیزی نباشه که خودشو مشغول کنه یا اصلا بی حوصله باشه وحوصله هیچ کاریو نداشته باشه یاد غماش میفته هرچقدرم اوضاعش خوب باشه ولی یه چیزی پیدا میکنه که حال خوبشو خراب کنهکه چیزای منفی رو ببینه جای مثبت..ولی خدا جونم تو میتونی این فکرای بدو ازم دور کنیازم دور کن که پیش بره همینجوری دیوونه میشم خیلی خستم دیگه خیلی از ادمای اطرافم متنفررررمدیگه نمیخوام ببینمشون ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران نیکنام تاريخ: يکشنبه 10 دی 1402 ساعت: 13:50

ومن پگاهمینویسم از سومین شبی که بی خوابی زده به سرم و دلشوره دارم مینویسم از دوازدهمین روز سختی که گذروندم مینویسم از روزهای متمادی رو که توش میشه روزنه ای از نور رو حس کرد و دید ولی فقط حس کرد،  مینویسم از روزایی که منتظر گذروندنشم ولی روزای سخت تری در پیش دارم مینویسم از ته دلی که داره قطره قطره خون ازش میچکه و دم نمیزنه و میتپه و میتپه... و من سومین شبیه که کابوس میبینم... مریض حالی ام خوش نیست نه خواب راحتی دارم .نه مایلم به بیداری... خیال بافیت بد نیست خیال کن که خواهی رفت همین که رفتی و مردم تلاش کن که برگردی و در کمال خونسری مرا به خاک بسپاری زیاد یاوه میگویم، گره بزن زبانم را زیاد از تو مینوشم بگیر استکانم را بگیر هرچه را دارم... ببخش هرچه را داری... چقدر قشنگ خوندی چاوشی، من سه شبه دارم با اهنگت اشک میریزم و هق هق میکنم میگذره این روزای سختم.با تمام وجودم سعی میکنم ناشکریتو نکنم آخدا... گله نکنم و بگم راضیا برضاک... پ ن: اردوی کویر ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران نیکنام تاريخ: يکشنبه 10 دی 1402 ساعت: 13:50

شاید میخواستی اینهمه مدت اینجوری ادامه بدمکه به این نقطه برسم که برای هیچی اصرار نکنم، چون همه چی اونجوری میشه که تو میخوای به این نقطه از سختی که بگم راضیم به رضای خودت هرچی تو بخوای همونه، من دیگه هیچ حرفی ندارم فقط از دستت خیلی دلگیرم،انگار اصلا منو نمیبینی انگار دیگه بندت نبستم، انگار اون همه مناجات یادت رفته اونهمه توکل، اونهمه... گریه امونم نمیده،حالم خیلی بده،نگام کن که جز تو هیچکس رو ندارم دستمو بگیر ... الهی و ربی من لی غیرک ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران نیکنام تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1402 ساعت: 0:18

داشتم ناشکریتو میکردمخیلی اذیت بودم، شاکی از زمین و زمون ولی یهویی این ویروس نمیدونم از کجا سر و کلش پیدا شد!!! و تونست وسط امتحانای ترم عملیم زمینم بزنه خدایا حکمت این ابله گرفتن اونم از یجای نامشخص  اونم از نوع سنگینش اونم تو این شرایط حساس و اونم توی تنهایی چی بود... یبار با خودم میگم شاید میخواستی حواسم پرت بشه این روزام بگذره یبار دیگ میگم شاید میخوای یادم بیاری که جز تو هیچکسو ندارم و چقدر ضعیفم یبار میگم خدایا حکمتشو نمیدونم ولی راضیم به رضات اینکه خودم مراقب خودم باشم، تو این وضعیتم خیلی سخته، ولی چون تو خواستی حرفی ندارم... خیلی حالم بده و تمام بدنم میخاره و تنهام و هیچ کاری از دستم بر نمیاد دیروزم که دو بار رفتم دکتر و هیچ اتفاقی نیفتاد و امروز سه امتحان سخت و پشت سر گذاشتم خدایا امتحان فردامو به تو میسپارم و همینطور جای این مریضیای بی موقع رو! بوقت27 آذر1402 همیشه از آذر ماه بدم میومد :/ امیدوارم دردش کم بشه و بذاره حدااقل استراحت کنم... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: باران نیکنام تاريخ: پنجشنبه 30 آذر 1402 ساعت: 0:18

صفحه بندی