امشب پر از حرفم
پر از دلتنگي
پراز غم
پر از تلاطم و بي قراري...
وقتي تو اون نوري هستي که وسط همه ي اينا ميتابه بهم و ميشينه بجونم...
همون لحظه که از همه چي ميبرم تو يهو يادم ميندازي که چقدر هوامو داري...
انگار اون لحظه که بهت نياز دارم کنارم وايسادي. و داري ارومم ميکني
انگار ميگي نگران چي،؟ تا الان خودم حواسم بهت بوده
چرا فکر کردي کسيو نداري و تنهايي؟
تو مال مني، حتي اگه سختي بهت بدم حتي اگه کاري کنم گريه کني
همش براي خودته براي اينه که دلم بيشتر برات تنگ شده و دوست دارم بياي پيشم...
بياي خودم توي اغوشم بگيرمت و ارومت کنم بنده ي خودم
همه ي اينارو ميدونم
ولي ميشه دلمو اروم کني؟
ميشه منو به خودت نزديک کني؟
من هرکاري ميکنم نميتونم ازت انقدر دور شدم که فقط تو بايد بخواي که من بيام نزديک
امشب من و تو عشق بازي داريم
خاطره بازي داريم آ خدا...
فقط ميخوام بگم شکرت
انقد لطفت زياده انقد زياده که هميشه نميدونمکدومشو شکر کنم
کدومشو تشکر
و در اخر چجوري شرمندگيموجبران کنم
هوامو داشتي و داري
من خيلي دوستت دارم خداي خوبم
برچسب:
نویسنده: باران نیکنام