يه مدته انقدر نااميدم که همش در حال غر زدنم
يا ناليدن به شرايط موجود!
دست خودمم نيست و هربار ميخوام با همه دعوا کنم
و از کسي ک از اميد حرف ميزنه دوري ميکنم
بعد نماز ميشينم و همش ميگم ميدوني ته دلم اميد دارم
ميدوني شاکرتم با تمام وجودم
ميدوني که ميدونم هرچي که دارم از لطف و فضل خودته
از لطف و بزرگواري خودته
ولي خب دلم ميخواد اصلا نگاه به ته دلم نکنم و همش غر بزنم!
ولي دلم نميخواد به دل بگيري
و فقط ازت ميخوام ارومم کني و اين روزارو برام بگذروني
وضعيت روحيم خوب نيست و داغونم
دقيقا همون موقعي که حکمتت رو نشونم دادي و پاسخ چرا نشدن رو نشونم دادي
ولي انقدر دير که اصلا حال ذوق کردنم ندارم
همش اين رو مخمه وقتي چيزي رو ميخوام چرا انقدر بايد پاش عذاب بکشم
نميشه يهو قرعه بيفته برام و خوشحالي يهويي نصيبم بشه؟
چرا نميشه
من از دنيات و روزگارت خيلي خستم خدايا
از ادما خستم
دلم يه ارامش ابدي ميخواد..
برچسب:
نویسنده: باران نیکنام